X
تبلیغات
رابطه معماري و روانشناسي

رابطه معماري و روانشناسي
رابطه ي معماري و روانشناسي 

   روانشناسی هنر

سخن گفتن از جامعه شناسي و روانشناسي هنر با توجه به گستردگي مضامين موجود در اين حوزه ها و همچنين ميان رشته اي بودن آنها، كاري آسان نيست. در اين نوشتار مهمترين نكاتي كه در اين دو گستره معرفتي بسط مي يابند، به بحث گذاشته مي شوند.

1) روانشناسي هنر: اين شاخه ميان رشته اي در باب ادراك، فهم و مشخصات هنر و توليد آن سخن مي گويد. به صورت خاص، روانشناسي هنر به روانشناسي ساختاري و محيطي تقسيم مي شود. روانشناسي ساختاري بيشتر به ويژگيهاي ذهن هنگام توليد يا ارتباط با كار هنري اشاره مي كنند، در حالي كه روانشناسي محيطي به شرايط محيطي مي انديشد كه بر روان هنرمند اثر مي گذارند يا هنرمند بر اين شرايط تأثير مي گذارد.
كارهاي «تئودور ليپز» نقشي مؤثر در اوان گسترش مفهوم روانشناسي هنر يعني در اوايل قرن بيستم ايفا كردند. او تلاش كرد مفهوم «همدلي» را تحليل مفهومي كند و همين مفهوم، بعدها يكي از مفاهيم مهم روانشناسي هنر شد.
در يك معناي تخصصي و خاص تر، چيزي به نام روانشناسي هنر وجود ندارد، زيرا برخلاف ديگر شاخه هاي روانشناسي كه برنامه دانشگاهي مدوني دارند، در اين عرصه چيز چنداني موجود نيست. با اين همه، ادبياتي گسترده در اين زمينه موجود است و اين ادبيات چه متخصصان و چه غيرمتخصصان را به خود جلب كرده است. همه افرادي كه به موسيقي، معماري، نقاشي، مجسمه سازي و ديگر شاخه هاي هنري علاقمندند، اين مضامين روانشناسي را جدي مي گيرند.
آموزه هايي كلي كه بيشتر كارهاي روانشناسي هنر را هدايت مي كنند، بدين قرارند:
الف) هنر امري ادراكي است، بنابراين با توجه به مضمون ادراكات قابل بررسي است.
ب) هنر يك پيوستگي فرهنگي را نشان مي دهد و با فهم هنر مي توان اين پيوستگي فرهنگي را درك كرد.
ج) توليد هنري فعاليتي معنادار است و با آن مي توان خلاقيت انساني را درك نمود.
روانشناسي هنر برخلاف جرياني گسترش يافت كه در قرن نوزدهم قصد داشت به صورت فيلسوفانه ماهيت زيبايي و مابعدالطبيعه آن را فهم كند. براي بيشتر روانشناسان، زيبايي از جهت فرهنگي و اجتماعي فهم مي شد. اين روانشناسي همچنين عليه پديدارشناسي هوسرلي قد علم كرد كه حكمي هنجاري در باب معنا صادر نمي كرد. بيشتر شاخه هاي روانشناسي هنر بر اولويت آگاهي دست مي گذاشتند، اما عده اي هم بر ضمير ناخودآگاه تأكيد مي كردند. كلاً آنها كه به روانشناسي هنر علاقه مند بودند، ديدي مثبت نسبت به هنر و معناي آن داشتند و اين موضوع، آنها را از تلقي «فرويد» از هنر جدا مي كرد.
يكي از اولين افرادي كه در تاريخ روانشناسي هنر ظهور كرد «هنريش ولفلين» بود كه تقريباً از نيمه قرن نوزدهم تا نيمه قرن بيستم مي زيست و منتقد و مورخ هنري بود كه كتابي در باب «روانشناسي هنر معماري» نگاشت و تلاش كرد نشان دهد معماري مي تواند با توجه به يك روانشناسي صرف فهم شود و اين برخلاف ديدگاهي تاريخي نسبت به معماري بود.
چهره مهم ديگر در تاريخ روانشناسي هنر «ويلهلم ورينگر» بود كه يكي از اوليه ترين نظريه ها در باب توجيه هنر اكسپرسيونيستي را ارائه كرد. «ريچارد مولر فرينفلد» نظريه پرداز مهم ديگر در اين زمينه بود.
هنرمندان زياد ديگري اين شاخه را به پيش بردند كه «نوام گابو»، «پائول كلي»، «واسيلي كاندينسكي»، «جوزف آلبرتس» و «گئورگي كپس»، جزو اين افراد به شمار مي آيند. نظريه پرداز فيلم معروف فرانسوي «اندره مالراكس» هم به اين موضوع علاقه مند بود و كتاب «روانشناسي هنر» را به رشته تحرير در آورد.
گرچه اين شاخه در آلمان شروع شد، افرادي چون كليو بل و هربرت ريد در انگلستان و فرانسه و آمريكا به اين فعاليت ادامه دادند.
در آمريكا، بيشترين تأثير را در اين زمينه «جان ديويي» گذاشت. وي كتاب «هنر به مثابه تجربه» را در سال 1934 منشتر كرد و مبناي تجديد نظر در زمينه آموزش همه مقاطع تحصيلي شد. «مانوئل باركان» هم كه از ديوئي متأثر بود، كتابي با عنوان «مباني آموزش هنر» نگاشت و راه ديوئي را ادامه داد. به نظر باركان، آموزش هنري كودكان، آنها را آماده زندگي در يك جامعه دموكراتيك مي كند.
رشد روانشناسي هنر در دهه هاي 1950 تا 1970، با رشد تاريخ هنر همراه بود. در اين زمينه «روانشناسي گشتالت» هم كه ديدگاهي كل گرايانه را در روانشناسي پيگيري مي كرد، به كمك روانشناسي هنر آمد. كارهاي «رودولف ارنهيم» بخصوص كتاب مهمش «به سوي روانشاسي هنر» در اين زمينه تأثيرهاي بسزايي گذاشتند. در اين منظومه، «هنر درماني» نيز مطرح شد. بحث فروش آثار هنري روانشناسي هنر را بجد مطرح كرد و به اين موضوع پرداخت كه مخاطبان هنري واجد چه ذائقه هايي هستند.
روانشناسي هنر همان طور كه گفتيم، با روانشناسي فرويدي با چالشي جدي روبرو شد . با اين همه، كارهاي «يونگ» نقشي مثبت براي هنر قايل بود. او باور داشت كه محتويات ضمير ناخودآگاه و ضمير جمعي مي توانند از راه هنر و ديگر بيانها به ظهور برسند.
در دهه 1970 ميلادي بحث روانشناسي هنر در دانشگاهها رواج يافت و هنرمندان به بحثهاي روانشناسي هنر علاقه مند شدند. «كارهاي هوسرل»، «ويتگنشتاين» و «دريدا» هم در اين شاخه با جديت به فعاليت ادامه مي دادند.

2) در «جامعه شناسي هنر» مضاميني مثل وضعيت اجتماعي، پايگاه اقتصادي، مخاطب و منزلت اجتماعي هنرمند مورد مطالعه قرار مي گيرند. در اين گونه جامعه شناسي، مضمون هنر بدين معناست كه كدام طبقه اجتماعي يا اعتقادي به هنرمند سوژه الهام كرده اند و نيز بررسي مي كند هنرمند زندگي كدام يك از اين طبقات را به تصوير مي كشد. با اين همه، حجم اندكي از مباحثي كه در جامعه شناسي مورد توجهند، به جامعه شناسي هنر مي پردازند. برخي از پژوهشگران معتقدند تنها 5 درصد از حجم ادبيات جامعه شناسي به جامعه شناسي هنر اختصاص دارد و اين حجم هم البته بيشتر حالت مقدماتي و معرفي گونه دارند.
مسائل و مضامين مهم و پرمناقشه اي در زمينه نسبت هنر و هنرمند از يك سو و جامعه از سوي ديگر مطرحند. در اينجا، به تعدادي از اين مضامين كه مي توانند روح حاكم بر جامعه شناسي هنر و هنرمند را نشان دهند، اشاره مي كنيم.
از جمله اين مضامين بحث القا در هنر است. اين بحث از دو قابل طرح است. اول آنكه هنر و هنرمند از چه مجرايي تحت تأثير قرار مي گيرد و دوم اينكه هنرمند چگونه و با چه مكانيسمي مي تواند ارزشهايي را به جامعه القا نمايد. در هر دو اين بحثها، حرف و حديثهاي زيادي در جامعه شناسي هنر وجود دارد. البته، بحث القا در ذيل مفهوم ديگري به نام تأثيرپذيري هنر و هنرمند از جامعه و فرهنگ قابل طرح است.
البته، هرگونه تأثيرپذيري قابل رد و انكار نيست. آن تأثيرپذيري مورد نكوهش قرار مي گيرد كه اثرهاي منفي و غيرموجهي به بار مي آورد. همين نكته بحث مهم رابطه هنر و هنرمند با فرهنگ و جامعه را طرح مي كند. اين نكته نيز از محورهاي ديگري است كه در جامعه شناسي هنر مورد توجه قرار مي گيرد. بر طبق ديدگاه «ماركسي» هنرمند تنها مي تواند از منافع طبقه و گروه خود حمايت كند و او تنها بازتاب انديشه ها و آراي طبقه اقتصادي خود است، اما جامعه شناسي هنر در عصر ما نظريه هاي دقيقتر و جدي تري را ارائه داده است. اينجاست كه بسياري از جامعه شناسان هنر، هم ديدگاه انتشار را مطرح مي كنند و هم ديدگاههاي اقناع و استفاده و وخوشايندي را. بر اساس  «نظريه انتشار» ، استقبال  از يك  اثر هنري  تا حدود زيادي  مي تواند تحت تأثير فرايندهاي  انتشار قرار گيرد. نظريه  ديگر، «نظريه  اقناع» است  كه پذيرش را به قدرت اقناع برمي گرداند. «نظريه استفاده و خوشايندي» هم كارآمدي و احساس رضايت از اثر هنري را عامل اصلي پذيرش آن مي داند.
بحث مهم ديگر جامعه شناسي هنر، بحث «نسبت هنرمند و سياست» است كه اين موضوع سياستهاي كلان فرهنگي را در نظر دارد و سعي مي كند اين سياستها را با مكانيسمهاي مختلف چون برگزاري جشنواره ها و همچنين اعطاي جوايز گوناگون، هدايت كند.
ارتباط طيف هنرمندان با نخبگان عرصه هاي ديگر هم در جامعه شناسي هنر مورد توجه قرار مي گيرد. در اين ميان، هنرمندان بيشتر به عنوان مصرف كنندگان دستاوردهاي علوم و معارف ديگر مطرحند؛ هرچند خود زمينه و بستري فراهم مي كنند كه ديگران در باب آنها سخن بگويند. همان طور كه جامعه شناسي، روانشناسي، تاريخ، مديريت و علم سياست از آنها بسيار سخن گفته و مي گويند.
تغييري كه هنر در ارزشها و هنجارهاي اجتماعي ايجاد مي كند، موضوع قابل توجه ديگري است. به طور مثال، جامعه شناسان هم اكنون از اين سخن مي گويند كه موسيقي پاپ جوانان را به گونه اي ديگر بار آورده و ارزشها و هنجارهاي ديگري را گسترش داده است.
3) ما در ديار خود واجد يك سنت هنري ژرف و پرپيشينه هستيم. آنچه با عنوان هنر ايراني- اسلامي از آن ياد مي شود، هم از آموزه هاي اسلامي سرشار است و هم از زيست محيط ما نسب برده است. براي بررسي روانشناسانه و جامعه شناسانه اين سنت، البته بايد شكافهاي مهم تاريخي را مدنظر داشت. بسياري از پژوهشگران به درستي تصريح كرده اند انسان جديد در برخي از ويژگيها به كلي با انسان قديم متفاوت است. انسان جديد در طبيعت دست مي برد، در حالي كه بشر قديم به تفسير آن راضي و خشنود است. انسان جديد به فهم، نقد را هم اضافه مي كند در حالي كه انسان قديم به فهم، ارجي بيش از نقد مي دهد. انسان جديد، دنيا محور است؛ در حالي كه انسان قديم دنيا را مزرعه آخرت قلمداد مي كند و عاقبت اينكه انسان جديد نوجوست و به آينده توجه دارد، در حالي كه انسان قديم بر سنتها بسيار تكيه و تمركز دارد. همه اين نكات در هنگام بررسي يك سنت هنري كه در تاريخ وجود دارد، بايد مورد توجه قرار گيرد. ما هم اگر مي خواهيم بررسي دقيقي از سنت هنري خود ارائه كنيم و به تصويري نزديك به واقع از آن دست يابيم، بايد با تكيه بر اين مؤلفه ها، به سراغ آن برويم. ما ايرانيان مسلمان البته براي فهم و درك اين سنت با مشكلات زيادي روبرو نيستيم، زيرا هنوز هم در اين سنت زندگي مي كنيم و نفس مي كشيم. اما هنگامي كه واكاويي غربي را در باب هنر ايراني- اسلامي مي يابيم، پي مي بريم كه خيلي وقتها آنها با توجه به ذهنيت خود به سراغ اين سنت رفته اند. اين نكته يكي از مواردي است كه «ادوارد سعيد» در كتاب معروف خود «شرق شناسي» خواهان توجه دادن بدان است. به تعبيرديگر، جامعه شناسي و روانشناسي هنر اگر خواهان آن است كه ديدي نزديك به واقع از تحولات هنر اسلامي به دست آورند، بايد به اين گسستهاي معرفتي و انسان شناختي توجه وافر معطوف دارند.

 

محمود وجودی 

 


 

 

 

 



برچسب‌ها: روانشناسی, روانشناسی هنر, هنر
[ دوشنبه سوم فروردین 1388 ] [ 15:57 ] [ محمود وجودی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رابطه معماری و روانشناسی
برچسب‌ها وب
لینک های مفید

آمار سایت

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

امکانات وب